|
در سفر روی من حساب کن اما انتظار نداشته باش یک جا ماندگار شوم
|
فاش میگویم و از گفتهی خود دلشادم
هنرم عشق است و مهر تو بنیادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
از خم طرهی تو به زمین افتادم
سایهی طوبی و دلجویی حور و لب حوض
یک دمک خاطر تو پاک نکرد از یادم
شدیدا سردمه و یه چیزی داره میپیچه دورم! به زور چشمم رو باز میکنم یه خانم ماسک زده و دستکش به دست میبینم که همون موقع یه چیزی میکشه رو سرم! چه خبر شده لطفا؟ خطری ما رو تهدید میکنه؟ من اینجا چی کار می کنم اصلا؟ آخرین چیزی که یادم میاد اینه که خوابیده بودم تو اتاق خودم و رو تخت خودم. آها... آره حتما دارم خواب میبینم... همیشه از این خواب های تخمی تخیلی میبینم وقتی بیدار شم دوباره صورتم پره تبخال شده.
اههه این خانومه دیگه حوصلهام رو سر برد ها وقتش ِ که بیدار شم...
...
...
واااااههه یعنی چی آخه؟ یادم میآد همیشه دوست داشتم تو خواب بمیرم؛ فکر می کردم راحته بعد فهمیدم همه اینهایی که تو خواب میمیرند اگه تو روز دچار حمله بشند یا هرچی ممکنه زنده بمونند... ای بابا بی خیال ابنها من زنده ام من زنده ام مامان جونم مامااان مامانی من زنده ام
دارم میچام صدای مامانمه... داره شیون میکنه صدای خالهام هم میآد نمیفهمم چی میگه صدای مامانم قطع شد مثل اینکه غش کرده... دارم میلرزم نمی دونم از ترس ِ یا از سرمای اینجا یا از هر دوتاشون... سعی میکنم حرکت کنم و جیغ بکشم ولی انگار فلج شدهام هر کی هم تو این سرما میموند میخشکید خب، معلوم نیست از کی اینجا ام حالا خوبه سردخونه رو ندیدم وگرنه میمردم از سرما حتما... ای بابا خانم مگه کوری نیمبینی دارم با بزرگی 1.2 ریشتر میلرزم؟؟ عجب خر چاقی سوار شدم ها!
دست از سرم بر میداره و صداش از دورتر میآد؛ میگه صاحب مرده بیاد جنازه رو تحویل بگیره و ما رو هم در نظر داشته باشه... خیلی کار خوبی کرده شیرینی هم میخواد... صدای ضعیف بابام میآد و صدای شوهر خاله ام، میذارندم رو یکی از اون برانکارهایی که همیشه ازشون متنفر بودم. جیغ میزنم ای بابا من زنده ام به جان همه همسایههای دنیا! هیچکی نمیشنوه ولی... حتی خودم.
الآن رو هوا ام میتونم صحنه رو تصور کنم تمرکز میکنم رو صداها...
اه اه اه صدای شوهر عمه امه که باز رفته بالا منبر د ِ خفقون بگیر مرتیکه پشت و رو! تو و همه خانوادهات به تمام اسلاف و اخلافتون خندیدید که اومدید اینجا... حتما مادربزرگم هم اومده همون که همهی مادربزرگ بودنش رو خلاصه کرده بود به اینکه عید به عید عیدیم رو بده بابا برام بیاره... صدای گریه مامانم میآد جیغ میزنه هوار میکشه... الهی بمیرم الهی بمیرم! گریه میکنم؛
اگه همیشه انقدر تنها نبودیم انقدر به من وابسته نمیشد خاک برسر این فامیل کنند اصلا؛ استفراغم میگیره ازشون حالا پیداشون شده که چی؟ من رو حرص بدند؟ خواهرم کجاست؟ حتما نتونسته که بیاد...
میذارندم رو زمین یکی داره قران میخونه داره شمس میخونه... هه هه این سورهی شانس من ِ
دیگه سردم نیست ولی هنوز میلرزم دارم سکته میکنم خداااا
دیگه هیچی نمیشنوم نمیخوام که بشنوم... همیشه از کفن بدم میومد اگه این نبود شاید می فهمیدند که زنده ام
بلندم میکنند می ذارندم یه جای تنگ حتما قبره حالا چیکار کنم؟ چقدر تنگه آدمهای جاق چطوری جا میشند اینجا؟
یه نفر بابام و صدا میکنه و یه چیزی میگه بابا میاد تو قبر میگیردم و تکونم میده و اون آقا قبلیه یه چیزایی میخونه. هوار میزنم بابا... بابا جون... بابایی من زنده ام بابایی جونم... حتی نمیتونم بغلش کنم... دستهاش میلرزه... در 360 درجه از چشمم اشک میآد
مامانم صدام میکنه و بابا میره بیرون. آخخ نفسم گرفت منو در بیارید بیرون من نمیخوام این طوری بمیرم نمیخوام... یه چیزهایی میذارند رو قفسهی سینهام دیگه حتما الآن میمیرم با خودم حرف میزنم خودمو دلداری میدم یادته اون بیرون که بودی چقدر سر هرچیزی حرص میخوردی یادته چقدر تنها بودی یادته چقدر میترسیدی دیگه راحت میشی دیگه هیچی اذیتت نمیکنه هه آره یادمه! دیگه اینجا ازمقیاسهای مسخرهی نیم متر بالاتر خبری نیست؛ دست از تقلا بر میدارم دیگه داد نمیزنم و تلاش نمیکنم.
یادم میاد اون موقعهایی که بیرون بودم همیشه میگفتم همه میمیرند ولی هیچکی نباید الکی بمیره، حالا دارم الکی میمیرم... نه نه نه! من نمیخوام اینطوری بمیرم! دارند خاک میریزند روم و صدا گریه بلند میشه اغلبشون دارند فیلم بازی میکنند... از اون دوستهایی که دوستشون داشتم هیچ خبری نیست احتمالا نفهمیدند اصلا که من مردم! شروع می کنم به جیغ زدن، داد میزنم، گریه میکنم... منو درارید بیرون! من زنده ام من نمی خوام اینجا و اینطوری بمیرم! حالا حتما الآن نکیر و منکر هم میاند سراغم مگه نگفته بودم منو مثل مسلمونها دفن نکنید... فکر نکنم کسی رو انقدر اذیت کرده باشم که نبخشیده باشتم ولی حتما همه همین فکر رو می کنند.
میگند چرا نماز نخوندی؟ میگم خب دیگه!
- جواب سربالا میدی حالا؟ 70 ضربه تازیانه مینویسم برات تا بعد از این مثل بچه آدم جواب بدی!
- خب نخوندم دیگه... بین لاک و نماز لاک رو ترجیح دادم!
- خاک بر سرت کنند الهی! به تو هم میگند بنده! خجالت بکش! ما اگه جای تو بودیم خودمون رو میذاشتیم لای یه دیوار و از یه نفر میخواستیم رومون سیمان بریزه!!!!
- خوب در عوض روزه که گرفتم تازه با اینکه ارتودکس هم بودم!
- برو بچه برو با ما کلکل نکن... تو ارتدکسی؟ ارواح عمهات!
- میخندم
- میخندی؟ به چی میخندی؟
- فحش عمه دادی، دلم خنک شد!
- جمع کن بابا خودتو ما زیاد وقت نداریم باید تا فردا سراغ 123454567988899 نفر دیگه هم بریم!
- برو بینم بابا حال و اعصاب ندارم، این چه طرز حرف زدنه؟ فرشته به این بی پرستیژی؟ اصلا برید رد کارتون من هنوز زنده ام!
یادمه اون بیرون که بودم هوا که کثیف میشد فوری نفسم میگرفت؛ حالا این همه وقت این زیرم و هنوز زنده ام! شاید هم این همه وقتی نیست و به نظرم زیاد اومده!
اون بیرون که بودم خیلی وقتها پر می شدم از شهوت مردن ولی نمی خواستم اینطوری بمیرم... خیلی وقتها نزدیک شده بودم به مردن ولی زنده مونده بودم برا همین همیشه فکر میکردم الکی نمیمیرم... هی... زهی خیال باطل
بیرون همهمه است صدای گریه مامان و بابام بلنده... خوب آخه من زنده ام چرا گذاشتیدم اینجا؟ هنوز کتاب های زیادی بود که نخوندم... آهنگهای زیادی بود که ندیدم... هنوز خیلی جاها رو ندیدم... کاش حداقل به جا مصیبت نالهی این آقائه لاو دم فروم گادفادر پخش میشد شاید اون موقع احساس بهتری داشتم وقت مردن... نه نه من نمیخوام اینطوری بمیرم... الآنه که هرکی راهشو بگیره و بره اون وقت دستم به هیچ جا بند نیست!
دیگه نمی فهمم چی میگم یا اصلا به چه زبونی حرف میزنم فقط جیغ میزنم بی وقفه... انگار یکی صدامو شنید... مامانه... میگه صدی بچهام میآد... فکر میکنند حالش بده! ولی من ادامه میدم ! این بار چند نفر دیگه هم شنیدند... بابا می گه بچه امو بیارید بیرون...
حالا اونها هم جیغ می زنند...احساس میکنم دارم سبکتر میشم... پام هنوز سنگینه... خدا کنه تا درم میآرند نمرده باشم! رسیدند به سنگها برشون داشتند و سرم رو از کفن آوردند بیرون... آخ اکسیژن تازه... همه دارند به من نگاه می کنند که چشمهام بازه!
میگم سلام!
این روزا، دیروز و پریروز و هفته و ماه و سال نیست؛ بیشتره... خیلی بیشتر...
ما دل شدگان خسرو شیرین پناهیم
ما کشتهی آن مه رخ خورشید کلاهیم
ما از دو جهان غیر تو ای عشق نخواهیم
ما از دو جهان غیر تو ای عشق نخواهیم
صد شور نهان با ما، تاب و تب جان با ما
در این سر بی سامان غمهای جهان با ما
با ساز و نی، با جام می، با یاد وی
شوری دگر اندازیم در میکدهی جان
جمع مستان غزل خوانیم
همه مستان سر اندازیم ؛ سر اندازیم؛ سر افرازیم
جز این هنر ندانيم که هر چه میتوانیم
جز این هنر ندانيم که هر چه میتوانیم
غم از دلها براندازیم؛ براندازیم
ما دل شدگان خسرو شیرین پناهیم
ما از دو جهان غیر تو ای عشق نخواهیم
صد شور نهان با ما، تاب و تب جان با ما
در این سر بی سامان غمهای جهان با ما
حس ميکنم خداوند با شامگاه و دريا بسيار در من سفر دارد
با او ما با هم به راه ميرويم تا تاريک ميشود
خدا را احساس ميکنم
انگار حتی او رنجهای خوب برايم کنار ميگذارد
او مهربان و غمگين چونان کسان که بيمار را تيمار ميکند
آه ای خدای من تنها به سوی تو میآيم
امروز در گرگ و ميش من بسيار روشنم
امروز روزيست که ميگريم بر مخلوق و خود
اما تو تو را تقديس ميکنم ای کردگار
چرا که اين عهد آشناست
اگر در جایی زندگی میکنید که مدام از دوستیتان سوءتعبیر میشود؛ شما یک ایرانی هستید
و اطرافیانتان هم ایرانی هستند و آنجا هم ایران است...
پ.ن: هر بار حال دوستی رو میپرسم و یا به نحوی به کسی توجه میکنم تا مدتها خودم
رو سرزنش میکنم و بعضا بر خودم لعنت میفرستم.

دلم برای حسن پاشایش تنگ شده...
نسخهی جدیدتری که چند سال پیش گرفتیم هیچ در حد قبلی نبود از نظر صدای خوانندگان